تبليغاتX
شاهد زندگی

کسی صدامو میشنفه...





 

نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |

 

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان را ه ناپیداست
من به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست!
نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |

 

برگشت
منو شاد کرد
با من حرف زد
به درد دلم گوش کرد
اما حیف که قصد ماندن نداشت
رفت
باز من موندم وتنهایی
همون غزلک تنهای همیشگی

نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |

 

و خداوند پوستین چرمش را در میآورد ...

و بر پشت بدن تکیده و سرد طبیعت میاندازد...

نوروز مبارک...

                             

                                     سام 

نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |

سلام... 

سلام مرا به خنده برسان ...

یار بی وفای قدیمی که مدت هاست ترکم کرده...

 

                                          سام  

نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |

 

بدنش خیلی سردبود

به سختی نفس می کشید

پارچه ای دورش کشیدم وبردمش کنار شومینه

فرقی نکرد

خیلی خون ازش می رفت

بال سفیدش قرمز شده بود

چشماش بسته بود

رفتم که بهش آب بدم

اما وقتی که آب خورد

                                  تنهام گذاشت

تازه پیداش کرده بودم

گفتم شاید همدم روزهای تنهاییم بشه

اما اونم تنهام گذاشت...

                                غزل

 

نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |

 

بیا... منتظرت میمانم ...

تا دوازدهمین ماه سال منتظرت میمانم ...

تا بیست و پنجمین ساعت روز منتظرت میمانم...

بیا ...منتظرت میمانم ...

با ضربان قلبم ثانیه شماری میکنم...

با تمام سلول های بدنم ایستادگی میکنم...

بیا...منتظرت میمانم... 

                                                    سام

نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |

 

 

قطار می رود...تومی روی...ایستگاه ها می روند...
ومن چقدر ساده ام در کنار این قطار رفته...
هنوز منتظر تو ایستاده ام...
وبه نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...

غزلک

نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |

رفت...دیگه رفت...؟ 

شیر گاز وباز کرد... آروم سرش وگذاشت رو بالش...
سعی می کرد بهش فکر نکنه...سعی می کرد خوابش ببره تا خفگی رو احساس نکنه...
نمی شد...با این که ساعت ۳ نصف شب بودولی خوابش نمی برد...به این فکر می کرد که فردا دیگه نیست ...دیگه نیست تا حتی بتونه عکسشو ببینه...
به عکسی که ازش داشت نگاه کرد...چشماشو بست...دیگه گاز فضای اتاق وپر کرده بود...
تصمیمشو گرفته بود به هیچ عنوان حاضر نبود بزن زیرش...
دیگه چیزی احساس نمی کرد...دیگه نمی تونست...
حالا دیگه حتی مجبور نبود درد دوری رو تحمل کنه...
عکس از دستش افتاد...
چشماش بسته شد...
     صورتش سیاه شده بود...
اینجوری دیگه حتی عشقش هم نمی تونس بفهمه کجا رفت...؟چرا رفت...؟چه جوری دست از سرش برداشت...؟
......؟
......!

غزلک تنها

نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |

 

عزيزم ...خاطره هات دارن از بين ميرن
مثل صداي كسي كه داره تو دره سقوط ميكنه ...
مثل نموداري كه به سمت منفي بينهايت ميل ميكنه ...
مثل چشمي كه داره ميخوابه ...

پس سعي كن دستامو بگيري و سقوط نكني ...
سراغ رياضي هم نري ...
و با من صحبت كني تا خوابت نبره...

همين...!

نوشته شده توسط سام و غزل | لینک ثابت | موضوع: |